do one's damnedest
do one's damn·ed·est/du wʌnz ˈdæmdɪst/
phrase (عبارت)informal
عبارت — هر کاری از دستش برمیآید کردن
هر کاری از دستش برمیآید کردنتمام توانش را گذاشتن
تا جایی که میشود سخت تلاش کردن است.
To try as hard as possible.
«او برای بردن هر کاری از دستش برمیآمد کرد.»
“She did her damnedest to win.”
«تمام توانم را میگذارم که امروز تمامش کنم.»
“I'll do my damnedest to finish today.”