fluoridate

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

flu·o·ri·date/ˈflʊə.rɪ.deɪt/
fluorfluorine related-idchemical element suffix-ateto cause or make
verb (فعل)technicalpast (گذشته): fluoridatedpast participle (مفعولی): fluoridated-ing (حال): fluoridating3rd (سوم): fluoridates

فعل — فلوراید کردن

فلوراید کردن

افزودن فلوراید به آب یا مواد برای پیشگیری از پوسیدگی دندان.

To add fluoride to water or substances to prevent tooth decay.

«شهر تصمیم گرفت آب آشامیدنی را فلورایددار کند.»

The city decided to fluoridate the drinking water.

«فلورایددار کردن خمیر دندان به جلوگیری از پوسیدگی کمک می‌کند.»

Fluoridating toothpaste helps prevent cavities.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000