gimble

gim·ble/ˈdʒɪm.bəl/
verb (فعل)technicalpast (گذشته): gimbledpast participle (مفعولی): gimbled-ing (حال): gimbling3rd (سوم): gimbles

فعل — تاب خوردن

تاب خوردنحرکت لولایی کردن

آزادانه روی لولای گیمبال حرکت یا نوسان کردن.

To move or swing freely on a gimbal.

«دستگاه برای حفظ تعادل تاب خورد.»

The device gimbled to keep balance.

«قطب‌نما در حرکت کشتی به نوسان درآمد.»

The compass gimbled in the ship's motion.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000