compounding

com·pound·ing/ˈkɒmpaʊndɪŋ/
verb (فعل)formalpast (گذشته): compoundedpast participle (مفعولی): compounded-ing (حال): compounding3rd (سوم): compounds

فعل — تشدید کردن

تشدید کردنترکیب کردن برای بدتر شدن

وخیم‌تر کردن یک چیز با ترکیب آن با چیز دیگری؛ تشدید یک مشکل.

Making something worse by combining with something else; intensifying a problem.

«اشتباه او با ارتباط ضعیف تشدید شد.»

His mistake was compounded by poor communication.

«مشکلات به سرعت در حال تشدید هستند.»

The issues are compounding quickly.

تفاوت با واژه‌های مشابه
worseningوخیم‌تر شدن

مترادف غیررسمی برای بدتر شدن مشکل.

Informal synonym for making a problem worse.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000