rusticate

rus·ti·cate/ˈrʌstɪˌkeɪt/
verb (فعل)formalpast (گذشته): rusticatedpast participle (مفعولی): rusticated-ing (حال): rusticating3rd (سوم): rusticates

فعل — زندگی در روستا

زندگی در روستازندگی کردن در حومه

زندگی کردن در حومه یا مناطق روستایی به جای شهر.

To live in the countryside, away from the city.

«پس از بازنشستگی تصمیم گرفت در یک روستای کوچک زندگی کند.»

After retiring, he decided to rusticate in a small village.

«خانواده در ماه‌های تابستان در حومه زندگی می‌کردند تا از طبیعت لذت ببرند.»

The family rusticated during the summer months to enjoy nature.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000