silver

sil·ver/ˈsɪlvər/
1noun (اسم)common

اسم — نقره

نقره

یک عنصر فلزی سفید، براق و گرانبها با عدد اتمی ۴۷ که به طور گسترده در جواهرسازی، ظروف غذاخوری، سکه‌زنی و عکاسی استفاده می‌شود.

A precious lustrous white metallic element, atomic number 47, extensively used in jewelry, tableware, coinage, and photography.

«حلقه از نقره خالص ساخته شده است.»

The ring is made of pure silver.

«او یک دست قاشق چنگال نقره به ارث برد.»

She inherited a set of silver cutlery.

2adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): more silversuperlative (عالی): most silver

صفت — نقره‌ای

نقره‌ایسیمین

دارای رنگ نقره؛ سفید مایل به خاکستری و براق.

Having the color of silver; shiny grayish-white.

«ماه درخشش نقره‌ای بر آب می‌تاباند.»

The moon cast a silver glow on the water.

«او لباسی با پولک‌های نقره‌ای پوشیده بود.»

She wore a dress with silver sequins.

تفاوت با واژه‌های مشابه
silveryنقره‌فام

روزمره. شباهت به رنگ یا درخشش نقره را بیان می‌کند، اغلب برای چیزهایی که نور را مانند نقره بازتاب می‌دهند استفاده می‌شود. می‌تواند با 'silver' برای توصیف رنگ قابل تعویض باشد، اما 'silvery' بر کیفیت شبیه بودن به نقره تأکید دارد، نه اینکه از نقره ساخته شده باشد. 'موهای نقره‌ای' درست است، 'ماشین نقره‌ای' (به معنی رنگ) نیز درست است، اما 'ماشین نقره‌فام' ممکن است به درخشش فلزی اشاره کند.

Everyday. Expresses a similarity to silver's color or sheen, often used for things that reflect light like silver. Can be interchangeable with 'silver' when describing color, but 'silvery' emphasizes the quality of being like silver, rather than being made of silver. 'Silvery hair' works, 'a silver car' (meaning the color) works too, but 'a silvery car' might suggest a metallic sheen.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000