chew
فعل — جویدن
غذا را با دندانها خرد و نرم کردن؛ جویدن.
To masticate (food) with the teeth.
«غذایت را آهسته و کامل بجو.»
“Chew your food slowly and thoroughly.”
«سگ مشغول جویدن یک استخوان بود.»
“The dog was chewing on a bone.”
تفاوت با واژههای مشابه
معمول. به طور مداوم و با تلاش چیزی را گاز گرفتن یا جویدن، معمولاً چیزی سخت را. 'Gnaw' اغلب به فرسایش یا آسیب، یا یک عمل طولانی اشاره دارد، در حالی که 'chew' صرفاً عمل خرد کردن غذا است. 'سگی که استخوان میجود' مناسب است، اما 'جویدن غذایم' کمتر رایج است.
Common. To bite or chew persistently, often on something hard or with effort. 'Gnaw' often implies wear or damage, or a prolonged action, while 'chew' is simply the act of breaking down food. 'A dog gnawing on a bone' is appropriate, 'gnawing my food' is less common.
متضادها
اسم — جویدن
عمل جویدن چیزی؛ لقمهای که جویده میشود.
An act of chewing something.
«او یک گاز بزرگ از ساندویچش گرفت.»
“He took a big chew of his sandwich.”
«این آدامس جویدن طولانیمدتی را فراهم میکند.»
“This gum provides a long-lasting chew.”