فعل — مالیدن آرام
گذشته فعل dab؛ به آرامی لمس کردن یا مقدار کمی چیزی را اعمال کردن.
Past tense of 'dab'; to lightly touch or apply a small amount of something.
«او به آرامی رنگ را روی بوم مالید.»
“She dabbed paint onto the canvas gently.”
«او اشکهایش را با دستمال پاک کرد.»
“He dabbed his tears with a tissue.”
تفاوت با واژههای مشابه
روزمره. به معنای ضربه کوتاه و ملایم مشابه dabbed.
Everyday. Implies light, quick touch similar to dabbed.
متضادها
فعل — مالیدن مقدار کم
مقدار کمی از مایع یا مادهای را با فشار ملایم به سطحی زدن.
Apply a small, light amount of liquid or substance to a surface, usually by pressing lightly.
«او کرم ضدآفتاب را روی بینیاش زد.»
“She dabbed sunscreen on her nose.”
«او شراب ریخته شده را با پارچه پاک کرد.»
“He dabbed the spilled wine with a cloth.”
تفاوت با واژههای مشابه
غیررسمی. اغلب به معنی محو کردن است نه اعمال ملایم.
Informal. Often means to blur rather than gently apply.