gritted

grit·ted/ˈɡrɪtɪd/
gritsmall hard particles-edpast tense
verb (فعل)commonpast (گذشته): grittedpast participle (مفعولی): gritted-ing (حال): gritting3rd (سوم): grits

فعل — دندان‌ها را به هم فشردن

دندان‌ها را به هم فشردن

گذشته فعل grit: به هم فشار دادن دندان‌ها.

Past tense of grit: to clench or grit one's teeth.

«او از روی ناامیدی دندان‌هایش را به هم فشرد.»

She gritted her teeth in frustration.

«او دندان‌هایش را به هم فشرد و درد را تحمل کرد.»

He gritted his teeth and endured the pain.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000