habitual

ha·bit·u·al/həˈbɪtʃuəl/
habitregular behavior-ualrelating to
adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): more habitualsuperlative (عالی): most habitual

صفت — عادت‌دار

عادت‌دارهمیشگی

به صورت مکرر یا عادتی انجام شده؛ معمولی یا همیشگی.

Done regularly or as a habit; usual.

«او یک برنامه عادی صبحگاهی دارد.»

He has a habitual morning routine.

«تاخیر عادت‌گونه می‌تواند بر کارتان تأثیر بگذارد.»

Habitual lateness can affect your job.

تفاوت با واژه‌های مشابه
customaryمعمولی

رسمی؛ معنای مشابه habitual.

Formal; similar meaning to habitual.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000