اسم — لبه دوخته شده
لبهی تا شده پارچه که دوخته شده تا از باز شدن جلوگیری کند.
The folded edge of a piece of cloth that is sewn to prevent unraveling.
«لبههای لباسش بهخوبی دوخته شده بود.»
“The hems on her dress were neatly sewn.”
«باید لبههای شلوارم را تعمیر کنم.»
“I need to fix the hems on my pants.”
تفاوت با واژههای مشابه
متداول. اصطلاح کلی برای لبه یا کناره پارچه است که لزوماً دوخته نیست.
Common. General term meaning edge or margin of fabric, not always sewn.
فعل — لبه دوختن
لبه پارچه را بدوزند تا کار آن تمیز و ثابت شود.
To sew the edge of a piece of fabric to finish it.
«او همه لباسهایش را خودش لبه دوزی میکند.»
“She hems all her dresses herself.”
«خیاط پردهها را بهخوبی لبه دوزی کرد.»
“The tailor hemmed the curtains perfectly.”
تفاوت با واژههای مشابه
متداول. اصطلاح کلی برای دوختن پارچه است.
Common. General term for stitching fabric, hems refers specifically to edge stitching.