hum

/hʌm/
1verb (فعل)commonpast (گذشته): hummedpast participle (مفعولی): hummed-ing (حال): humming3rd (سوم): hums

فعل — زمزمه کردن

زمزمه کردنگرم کردن صدا

ایجاد صدای پایین و پیوسته، معمولاً با لب‌های بسته.

To make a low continuous sound, often with the lips closed.

«او در هنگام کار آهنگی زمزمه می‌کرد.»

She hummed a tune while working.

«ماشین آرام زمزمه می‌کرد.»

The machine hummed quietly.

2noun (اسم)common

اسم — زمزمه

زمزمهصدای خفیف

صدای پایین، ثابت و پیوسته.

A low, steady continuous sound.

«صدای زمزمه‌ای از یخچال می‌آمد.»

There was a hum coming from the refrigerator.

«صدای زمزمه ترافیک شب‌ها شنیده می‌شود.»

The hum of traffic can be heard at night.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000