imaged

im·aged/ˈɪməʤd/
verb (فعل)commonpast (گذشته): imagedpast participle (مفعولی): imaged-ing (حال): imaging3rd (سوم): images

فعل — تصویر کرد

تصویر کردنقش کرد

شکل دادن به تصویری از چیزی؛ بازنمایی تصویری.

(past tense) Formed a visual representation or picture of something.

«هنرمند صحنه را به زیبایی تصویر کرد.»

The artist imaged the scene beautifully.

«دانشمندان فعالیت مغز را تصویر کردند.»

Scientists imaged the brain activity.

تفاوت با واژه‌های مشابه
picturedتصویر کرد

متداول. معادل غیررسمی برای دیدن یا نشان دادن تصویری.

Common. Informal synonym for visualizing or depicting.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000