impinging

im·pin·ging/ɪmˈpɪndʒɪŋ/
im-towards, intopingestrike, press
verb (فعل)formalpast (گذشته): impingedpast participle (مفعولی): impinged-ing (حال): impinging3rd (سوم): impinges

فعل — تأثیر گذاشتن

تأثیر گذاشتنبر چیزی اثر داشتن

دارا بودن تأثیر، به ویژه تأثیر منفی یا مداخله‌گرانه بر چیزی.

Having an impact or effect, especially a negative or intrusive one, on something.

«کارهای او دارند روی حقوق ما تأثیر می‌گذارند.»

His actions are impinging on our rights.

«آلودگی صوتی دارد روی راحتی ساکنین تأثیر می‌گذارد.»

Noise pollution is impinging on residents' comfort.

تفاوت با واژه‌های مشابه
affectتأثیر گذاشتن

کلی. معمولا مترادف است اما 'impinge' معمولا معنی تاثیر مداخله‌گرانه یا منفی دارد.

General. Often used as a synonym but 'impinge' usually implies intrusion or a negative effect.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000