صفت — میانبر
میانبرمحصور شده
به طور محکم بین دو چیز دیگر قرار گرفته.
Placed tightly between two other things.
«شهر بین دو کوه احاطه شده بود.»
“The town was sandwiched between two mountains.”
«او در اتوبوس شلوغ محصور شده بود.»
“He was sandwiched in a crowded bus.”
تفاوت با واژههای مشابه
pressed— فشرده
متداول. نشاندهنده قرار گرفتن فشرده اما ممکن است معنای بین دو چیز را ندهد.
Common. Implies tight placement but may lack the ‘between’ sense.