silk

/sɪlk/
1noun (اسم)common

اسم — ابریشم

ابریشم

الیافی ظریف، محکم، نرم و درخشان که توسط کرم ابریشم در ساخت پیله تولید می‌شود و برای بافت پارچه استفاده می‌گردد.

A fine, strong, soft, lustrous fiber produced by silkworms in making cocoons and used to make textile fabric.

«او یک لباس ابریشمی زیبا پوشیده بود.»

She wore a beautiful silk dress.

«ابریشم به خاطر بافت نرمش شناخته شده است.»

Silk is known for its smooth texture.

تفاوت با واژه‌های مشابه
satinساتن

رایج. به نوعی بافت اشاره دارد، نه الیاف، که به خاطر سطح براقش شناخته شده است. می‌تواند از ابریشم، پلی‌استر و غیره ساخته شود. 'ملحفه‌های ساتن نرم هستند.' 'ابریشم' خود الیاف طبیعی است.

Common. Refers to a type of weave, not a fiber, known for its glossy surface. Can be made from silk, polyester, etc. 'Satin sheets feel smooth.' 'Silk' is the natural fiber itself.

velvetمخمل

رایج. نوعی پارچه بافته شده با پرزهای کوتاه و متراکم مشخص، که به آن حس نرمی می‌دهد. می‌تواند از الیاف مختلفی از جمله ابریشم ساخته شود. 'پرده‌های مخملی' لوکس هستند.

Common. A type of woven fabric with a distinctive short dense pile, giving it a soft feel. Can be made from various fibers, including silk. 'Velvet curtains' are luxurious.

2adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): more silksuperlative (عالی): most silk

صفت — ابریشمی

ابریشمیلطیف

ساخته شده از ابریشم؛ یا دارای کیفیتی نرم، لطیف و درخشان مانند ابریشم.

Made of silk; having a smooth, soft, and lustrous quality similar to silk.

«پارچه براقیت ابریشمی داشت.»

The fabric had a silk sheen.

«موهای بلند و ابریشمی او روی شانه‌هایش ریخته بود.»

Her long, silk hair cascaded down her shoulders.

تفاوت با واژه‌های مشابه
silkenابریشمین

ادبی/شاعرانه. اغلب برای توصیف چیزی که حسی شبیه ابریشم دارد یا به طور نمادین صاف است استفاده می‌شود. 'موهای ابریشمین او.' تحریک‌کننده‌تر از 'silk' به عنوان صفت است.

Literary/poetic. Often used to describe something that feels like silk, or is symbolically smooth. 'Her silken hair.' More evocative than 'silk' as an adjective.

smoothنرم

رایج. اصطلاحی عمومی برای سطحی بدون زبری. 'سنگی صاف.' 'ابریشم' نوع خاصی از بافت صاف و لوکس را می‌رساند.

Common. General term for a surface free from roughness. 'A smooth stone.' 'Silk' implies a specific kind of smooth, luxurious texture.

متضادها
3verb (فعل)technicalpast (گذشته): silkedpast participle (مفعولی): silked-ing (حال): silking3rd (سوم): silks

فعل — ابریشمی کردن

ابریشمی کردننرم و لطیف شدن

نرم و لطیف و براق شدن مانند ابریشم، یا چیزی را طوری تیمار کردن که صاف و درخشان شود.

To become like silk in texture or appearance, or to treat something to make it smooth and lustrous.

«سنباده‌زنی ریز چوب را به زیبایی ابریشمی می‌کند.»

The fine sanding will silk the wood beautifully.

«این فرآیند برای ابریشمی کردن نخ جهت حس نرم‌تر طراحی شده است.»

The process is designed to silk the yarn for a softer feel.

تفاوت با واژه‌های مشابه
smoothصاف کردن

رایج. اصطلاحی عمومی برای از بین بردن زبری چیزی. 'چین و چروک‌ها را صاف کنید.' 'ابریشم' به نرمی بسیار خاص و لوکسی اشاره دارد.

Common. General term for making something free from roughness. 'Smooth out the wrinkles.' 'Silk' implies a very specific, luxurious smoothness.

polishصیقل دادن

رایج. صاف و براق کردن یک سطح با مالش آن. 'نقره را صیقل دهید.' 'ابریشم' به درخشش طبیعی اشاره دارد، نه درخششی که با مالش ایجاد شده است.

Common. To make a surface smooth and shiny by rubbing it. 'Polish the silver.' 'Silk' implies a natural sheen rather than one created by rubbing.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000