conked

/kɒŋkt/
verb (فعل)informalpast (گذشته): conkedpast participle (مفعولی): conked-ing (حال): conking3rd (سوم): conks

فعل — زدم به سر

زدم به سرضربه زدم

ضربه زدن به سر کسی، به‌ویژه طوری که بیهوش شود.

(past tense of conk) To hit someone’s head, especially so that they become unconscious.

«او در دعوا به سرش ضربه خورد.»

He got conked during the fight.

«بوکسور در راند اول حریفش را ناک اوت کرد.»

The boxer conked his opponent in the first round.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000