صفت — قطعی
دارای حدود دقیق و ثابت؛ دقیقاً تعریف شده یا مسلم.
Having exact and fixed limits; precisely defined or certain.
«قرارداد یک دوره کاری معین را مشخص میکند.»
“The contract specifies a determinate period of employment.”
«او یک ایده مشخص از آنچه میخواهد دارد.»
“He has a determinate idea of what he wants.”
تفاوت با واژههای مشابه
متداول. رایجترین مترادف. به معنای قطعیت و دقت است و شکی باقی نمیگذارد. میتواند برای برنامهها، پاسخها یا نتیجهگیریها به کار رود.
Common. The most common synonym. Implies certainty and precision, leaving no doubt. Can apply to plans, answers, or conclusions.
متداول. بر دقت و صحت در جزئیات تأکید دارد. اغلب برای اندازهگیریها، دستورالعملها یا زبان به کار میرود.
Common. Emphasizes exactness and accuracy in details. Often used for measurements, instructions, or language.
متضادها
اسم — امر قطعی
چیزی که دقیقاً ثابت یا تعیین شده است.
Something that is precisely fixed or determined.
«مقدار معین در این معادله 5 است.»
“The determinate in this equation is 5.”
«ما باید عوامل تعیینکننده موفقیت را شناسایی کنیم.»
“We need to identify the determinates of success.”
تفاوت با واژههای مشابه
متداول. چیزی که بدون تغییر یا نوسان باقی میماند. میتواند به مقادیر، شرایط یا اصول اشاره داشته باشد.
Common. Something that remains unchanged or unvarying. Can refer to values, conditions, or principles.