gutted

gut·ted/ˈɡʌt.ɪd/
1adjective (صفت)informal

صفت — دل‌شکسته

دل‌شکستهبسیار ناراحت

بسیار ناامید یا ناراحت.

Extremely disappointed or upset.

«وقتی شغلم را از دست دادم بسیار ناامید شدم.»

I was gutted when I lost my job.

«او از رد شدن بسیار دل‌شکسته بود.»

She felt gutted by the rejection.

تفاوت با واژه‌های مشابه
devastatedویران شده

غیررسمی. واکنش عاطفی قوی به خبر یا اتفاق بد، مشابه gutted.

Informal. Strong emotional reaction to bad news or events, similar to gutted.

2verb (فعل)commonpast (گذشته): guttedpast participle (مفعولی): gutted-ing (حال): gutting3rd (سوم): guts

فعل — دل‌گرفتن

دل‌گرفتنلاشه‌ پاک کردن

خارج کردن اندام داخلی ماهی یا حیوان برای آماده‌سازی جهت پخت.

To remove the internal organs of a fish or animal, usually to prepare for cooking.

«او قبل از پختن، ماهی را دل‌گرفت.»

He gutted the fish before cooking it.

«شکارچیان سریع لاشه را پاک کردند.»

The hunters gutted their catch quickly.

تفاوت با واژه‌های مشابه
eviscerateشلغ کردن

رسمی. اصطلاح فنی برای خارج کردن اندام‌های داخلی؛ به ندرت در مکالمه روزمره به کار می‌رود.

Formal. Technical term for removal of internal organs; rarely used in daily speech.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000