اسم — قارچشناس
قارچشناس
دانشمندی که قارچها را مطالعه میکند.
A scientist who studies fungi.
«قارچشناس گونه قارچ نادر را شناسایی کرد.»
“The mycologist identified the rare mushroom species.”
«او پس از مطالعه گیاهشناسی تصمیم گرفت قارچشناس شود.»
“She decided to become a mycologist after studying botany.”
اسم — قارچچین
قارچچین
فردی که به عنوان سرگرمی قارچها را، اغلب برای مصرف یا مطالعه، جمعآوری میکند.
A person who collects mushrooms, often for consumption or study, as a hobby.
«قارچشناس آماتور از جستجو در جنگل لذت میبرد.»
“The amateur mycologist enjoyed foraging in the forest.”
«او قبل از خوردن قارچهای وحشی با یک قارچشناس مشورت میکند.»
“He consults a mycologist before eating wild mushrooms.”