over one's head
o·ver one's head/ˈoʊvər wʌnz hɛd/
1phrase (عبارت)informal
عبارت — بالاتر از سطحِ فهمِ کسی
بالاتر از سطحِ فهمِ کسیبرای کسی سنگین بودن
آنقدر دشوار بودن که کسی نتواند آن را بفهمد.
Too difficult for someone to understand.
«سخنرانی بالاتر از سطح فهم من بود.»
“The lecture was over my head.”
«او آن شوخی را نفهمید.»
“That joke went over his head.”
2phrase (عبارت)informal
عبارت — بیخبر از کسی
بیخبر از کسیبدون اجازهٔ کسی
بدون اطلاع یا اختیارِ کسی انجام شدن.
Without someone’s knowledge or authority.
«آنها بیخبر از من سراغ مدیر رفتند.»
“They went over my head to the director.”
«تصمیم بدون اطلاع او گرفته شد.»
“The decision was made over her head.”