peacemake

peace·make/ˈpiːsˌmeɪk/
peaceabsence of conflictmaketo create
verb (فعل)formalpast (گذشته): peacemadepast participle (مفعولی): peacemade-ing (حال): peacemaking3rd (سوم): peacemakes

فعل — صلح برقرار کردن

صلح برقرار کردنآشتی دادن

صلح برقرار کردن یا یک منازعه را حل کردن.

To bring about peace or settle a conflict.

«رهبران پس از سال‌ها جنگ برای برقراری صلح دیدار کردند.»

Leaders met to peacemake after years of war.

«آن‌ها بین گروه‌های رقیب آشتی برقرار کردند.»

They peacemade between the rival groups.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000