piscatorial

pis·ca·to·ri·al/pɪsˈkætərɪəl/
pisc-fish-atorialrelating to
adjective (صفت)formalcomparative (تفضیلی): more piscatorialsuperlative (عالی): most piscatorial

صفت — ماهیگیری

ماهیگیریمرتبط با ماهیگیری

مربوط به ماهیگیری یا ماهیگیران.

Relating to fishing or fishermen.

«اقتصاد شهر عمدتاً مربوط به ماهیگیری است.»

The town's economy is mainly piscatorial.

«او تکنیک‌های ماهیگیری محلی‌ها را مطالعه کرد.»

He studied piscatorial techniques used by locals.

تفاوت با واژه‌های مشابه
fishingماهیگیری

رسمی. فقط برای اشاره به فعالیت‌های مرتبط با گرفتن ماهی استفاده می‌شود.

Formal. Used specifically to refer to activities related to catching fish.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000