مادهای سفید و بلوری به نام کلرید سدیم که برای طعمدار کردن غذا و نگهداری آن استفاده میشود.
A white crystalline substance, sodium chloride, used for seasoning food and as a preservative.
«کمی نمک به سوپ اضافه کن.»
“Add a pinch of salt to the soup.”
«نمک برای سلامتی انسان ضروری است.»
“Salt is essential for human health.”
تفاوت با واژههای مشابه
seasoning— چاشنی / طعمدهنده. روزمره. اصطلاحی گستردهتر که نمک نوعی از آن است. مثال: 'This dish needs more seasoning' (کاربرد درست)، اما اگر منظور شما فقط نمک است، نمیتوانید بگویید 'Please pass the seasoning'. (کاربرد نادرست).
2noun (اسم)technical
این معنی کمتر رایج است
plural (جمع):salts
اسم — نمک (شیمیایی)
نمک (شیمیایی)ترکیب یونی
در شیمی، هر ترکیب یونی که از واکنش یک اسید و یک باز تشکیل میشود.
In chemistry, any ionic compound formed from the reaction of an acid and a base.
«کلرید آمونیوم نوعی نمک است.»
“Ammonium chloride is a type of salt.”
«این نمکها در فرآیندهای صنعتی استفاده میشوند.»
“These salts are used in industrial processes.”
3verb (فعل)common
این معنی نسبتاً رایج است
past (گذشته):saltedpast participle (مفعولی):salted-ing (حال):salting3rd (سوم):salts
season— چاشنی زدن / طعمدار کردن. روزمره. اصطلاحی گستردهتر، میتواند جایگزین 'salt' شود اگر منظور اضافه کردن انواع ادویهجات از جمله نمک باشد. مثال: 'She seasoned the chicken with herbs and salt' (کاربرد درست)، 'She seasoned the chicken only with salt' (کاربرد درست، اما 'salt' دقیقتر است). نمیتواند در مورد نگهداری غذا استفاده شود. (کاربرد نادرست).
cure— عمل آوردن با نمک / نمکسود کردن. رسمی/فنی. به طور خاص برای نگهداری غذا با نمک استفاده میشود. مثال: 'The fish was cured with salt' (کاربرد درست). برای چاشنیزدن عمومی قابل جایگزینی نیست. (کاربرد نادرست).