در حال آمادهسازی واژه...
در حال آمادهسازی واژه...
به درخشندگی یک ستاره؛ بسیار درخشان و روشن.
As bright as a star; shining brightly.
«چشمانش از هیجان مانند ستاره میدرخشید.»
“Her eyes were starbright with excitement.”
«آسمان شب مانند ستاره درخشان و صاف بود.»
“The night sky was starbright and clear.”
رسمی/ادبی. به معنای ساطع کردن یا بازتاب نور است، اغلب با حس نور داخلی. میتواند جایگزین 'starbright' شود اما معنی گستردهتری دارد و لزوماً به ستارهها گره خورده نیست. 'ماه نورانی' درست است، اما 'یک ستاره نورانی' تا حدی زائد است.
Formal/Literary. Means emitting or reflecting light, often with a sense of internal light. Can replace 'starbright' but has a broader meaning, not necessarily tied to stars. 'The luminous moon' works, but 'a luminous star' is somewhat redundant.
رایج. ساطعکننده پرتوهای نور یا گرما، یا نشاندهنده شادی زیاد. هنگام توصیف یک شیء درخشان و تابناک قابل تعویض است. 'جواهر درخشان' صحیح است، 'ستاره درخشان' نیز صحیح است، اما 'لبخند درخشان' برای 'starbright' کاربرد ندارد.
Common. Emitting rays of light or heat, or showing great joy. Interchangeable when describing a bright, glowing object. 'A radiant jewel' works, 'a radiant star' works, 'a radiant smile' does not apply to 'starbright'.
به شیوهای درخشان مانند ستاره.
In a manner that is as bright as a star.
«جواهرات روی لباسش مانند ستاره میدرخشیدند.»
“The jewels shone starbright on her gown.”
«او تماشای چراغهای شهر را از دور که ستارهوار میدرخشیدند، نظاره کرد.»
“He watched the city lights twinkle starbright in the distance.”