tax

/tæks/
1noun (اسم)commonplural (جمع): taxes

اسم — مالیات

مالیاتعوارض

مبلغی اجباری که دولت از درآمد افراد و سود کسب‌وکارها دریافت می‌کند، یا به هزینه کالاها، خدمات و معاملات اضافه می‌شود.

A compulsory contribution to state revenue, levied by the government on workers' income and business profits, or added to the cost of some goods, services, and transactions.

«مالیات بر درآمد از حقوقتان کسر می‌شود.»

Income tax is deducted from your salary.

«دولت برای تامین مالی خدمات عمومی، مالیات جمع‌آوری می‌کند.»

The government collects taxes to fund public services.

تفاوت با واژه‌های مشابه
dutyوظیفه، عوارض گمرکی

رسمی. به طور خاص به مالیات بر کالاهای وارداتی یا برخی خدمات اشاره دارد. با 'مالیات' برای مالیات بر درآمد یا فروش قابل تعویض نیست. 'عوارض واردات' درست است، 'عوارض بر درآمد' خیر.

Formal. Refers specifically to a tax on imported goods or certain services. Not interchangeable with 'tax' for income or sales tax. 'Import duty' works, 'Income duty' doesn't.

levyعوارض، باج

رسمی/فنی. اغلب برای مالیات یا عوارضی استفاده می‌شود که بر گروهی خاص یا برای هدفی خاص، معمولاً توسط یک نهاد، وضع می‌شود. 'عوارض بر کالاهای لوکس' درست است، اما در گفتار روزمره 'عوارض بر درآمد' گفته نمی‌شود.

Formal/technical. Often used for a tax or fee imposed on a specific group or for a specific purpose, often by authority. 'A levy on luxury goods' works, but you wouldn't say 'income levy' in everyday speech.

2verb (فعل)commonpast (گذشته): taxedpast participle (مفعولی): taxed-ing (حال): taxing3rd (سوم): taxes

فعل — مالیات بستن

مالیات بستنعوارض گرفتن

بر (کسی یا چیزی) مالیات بستن یا وضع کردن.

To impose a tax on (someone or something).

«دولت تصمیم گرفت بر کالاهای لوکس مالیات ببندد.»

The government decided to tax luxury goods.

«آنها بر درآمد خود به شدت مالیات می‌پردازند.»

They are heavily taxed on their earnings.

تفاوت با واژه‌های مشابه
levyوضع کردن

رسمی/فنی. به معنای وضع رسمی یک مالیات، عوارض یا جریمه است. بیشتر به عمل وضع کردن اشاره دارد تا جمع‌آوری. 'دولت مالیات وضع کرد' درست است، 'آنها از شهروندان مالیات گرفتند' رایج‌تر است.

Formal/technical. To officially impose a tax, fee, or fine. More about the act of imposing than the collection. 'The government levied a tax' works, 'They taxed the citizens' is more common.

3verb (فعل)commonpast (گذشته): taxedpast participle (مفعولی): taxed-ing (حال): taxing3rd (سوم): taxes

فعل — فشار آوردن

فشار آوردنبه زحمت انداختنتوان فرسا بودن

خواسته‌های سنگینی از (توان، قابلیت‌ها یا صبر کسی) داشتن.

To make heavy demands on (someone's strength, abilities, or patience).

«سفر طولانی توان او را گرفت.»

The long journey taxed his strength.

«رسیدگی به این همه شکایت صبر هر کسی را به تحلیل می‌برد.»

Dealing with so many complaints would tax anyone's patience.

تفاوت با واژه‌های مشابه
strainفشار آوردن

رایج. به معنای فشار آوردن تا حد نهایی تحمل یا ظرفیت، که اغلب باعث استرس یا آسیب می‌شود. 'چشم‌ها را خسته کردن' یا 'به عضله فشار آوردن' درست است. 'کار صبر او را به چالش کشید' شبیه به 'صبر او را به زحمت انداخت' است.

Common. To push to the limits of endurance or capacity, often causing stress or injury. 'Straining your eyes' or 'straining a muscle' works. 'The work strained his patience' is similar to 'taxed his patience'.

burdenبار کردن

رسمی. به معنای قرار دادن بار سنگین یا مسئولیت بر دوش کسی است. اغلب بار منفی و سنگینی را تداعی می‌کند. 'بار بدهی' درست است، اما 'تحت فشار سؤالات' کمتر به بار فیزیکی و بیشتر به تلاش ذهنی اشاره دارد.

Formal. To put a heavy load or responsibility on someone. Often implies a negative, oppressive weight. 'Burdened with debt' works, but 'taxed with questions' is less about a heavy load and more about mental effort.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000