whiten

whi·ten/ˈwaɪtən/
whitecolor without hue-ento make or become
verb (فعل)commonpast (گذشته): whitenedpast participle (مفعولی): whitened-ing (حال): whitening3rd (سوم): whitens

فعل — سفید کردن

سفید کردنسفید شدن

سفید کردن چیزی یا سفیدتر شدن؛ سفید یا کم‌رنگ شدن.

To make something white or whiter; to bleach or become pale.

«قبل از نقاشی دیوارها را سفید کردند.»

They whitened the walls before painting.

«موهایش با گذر زمان سفید شد.»

Her hair began to whiten with age.

تفاوت با واژه‌های مشابه
bleachروشن کردن

رایج. معمولاً سفید کردن شیمیایی است؛ در برخی موارد جایگزین whiten می‌شود.

Common. Often implies chemical whitening; can replace 'whiten' in some contexts.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000