worded

word·ed/ˈwɜːrdɪd/
worda unit of language-edpast tense suffix
verb (فعل)commonpast (گذشته): wordedpast participle (مفعولی): worded-ing (حال): wording3rd (سوم): words

فعل — بیان کردن

بیان کردنعبارت بندی کردن

بیان کردن با کلمات؛ به عبارتی تنظیم کردن.

Expressed something in words; phrased.

«نامه با دقت تنظیم شده بود تا باعث رنجش نشود.»

The letter was carefully worded to avoid offense.

«درخواستش را مودبانه بیان کرد.»

He worded his request politely.

تفاوت با واژه‌های مشابه
phrasedعبارت‌بندی شده

رسمی. معنایی مشابه که روی انتخاب کلمات تأکید دارد.

Formal. Similar in meaning, focusing on the choice of words.

expressedبیان شده

عمومی. به معنی انتقال مفهوم با کلمات، گسترده‌تر از ‹worded›.

General. Means to communicate something in words, broader than 'worded'.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000