connote

con·note/kəˈnoʊt/
verb (فعل)formalpast (گذشته): connotedpast participle (مفعولی): connoted-ing (حال): connoting3rd (سوم): connotes

فعل — دلالت کردن

دلالت کردناشاره ضمنی داشتن

دلالت کردن یا اشاره به ایده یا احساسی فراتر از معنی اصلی داشتن

To imply or suggest an additional idea or feeling beyond the basic meaning

«کلمه «خانه» حسی از گرما و راحتی را منتقل می‌کند.»

The word 'home' connotes warmth and comfort.

«لحن او دلالت بر بی‌صبری دارد.»

His tone connotes impatience.

تفاوت با واژه‌های مشابه
implyاشاره داشتن

متداول. به صورت غیرمستقیم اشاره داشتن، در معنی به connote نزدیک ولی کمی گسترده‌تر.

Common. Means to suggest indirectly, close in meaning to connote but slightly broader.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000