conscience

con·science/ˈkɒnʃəns/
con-togethersciknow-encestate or quality
noun (اسم)common

اسم — وجدان

وجدانضمیر

حس درونی درست یا نادرست که رفتار و افکار فرد را هدایت می‌کند.

The inner sense of right and wrong that guides a person's thoughts and actions.

«وجدانش به او گفت دروغ نگوید.»

Her conscience told her not to lie.

«او درباره آن تصادف وجدان آزرده‌ای دارد.»

He has a guilty conscience about the accident.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000