coordinating

co·or·di·nat·ing/koʊˈɔːrdəˌneɪtɪŋ/
co-togetherordinorder, arrange-ateto make/act-ingpresent participle
adjective (صفت)common

صفت — هماهنگ‌کننده

هماهنگ‌کنندهمرتبط با هماهنگی

مربوط به گردآوردن بخش‌ها یا افراد برای کارایی و هماهنگی بهتر.

Relating to bringing parts or people together to work efficiently and harmoniously.

«او مهارت‌های هماهنگ‌کننده عالی دارد.»

She has excellent coordinating skills.

«هماهنگی جلسات می‌تواند دشوار باشد.»

Coordinating meetings can be challenging.

تفاوت با واژه‌های مشابه
organizingسازماندهی

رایج است. معنای مشابه؛ تأکید بر ترتیب و برنامه‌ریزی دارد.

Common. Similar meaning; emphasizes arrangement and planning.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000