exemplifying

ex·em·pli·fy·ing/ɪɡˈzɛm.plɪ.faɪ.ɪŋ/
ex-out, thoroughlyempliexample, model-fyto make-ingpresent participle/gerund
verb (فعل)commonpast (گذشته): exemplifiedpast participle (مفعولی): exemplified-ing (حال): exemplifying3rd (سوم): exemplifies

فعل — نمونه آوردن

نمونه آوردنمثال زدن

نشان دادن یا توضیح دادن با ارائه نمونه؛ نمایانگر نمونه‌ای برجسته از چیزی بودن.

Showing or illustrating by example; serving as a good example of something.

«او ویژگی‌های یک رهبر عالی را نشان می‌دهد.»

She is exemplifying the qualities of a great leader.

«این نقاشی سبک منحصر به فرد هنرمند را برجسته می‌کند.»

The painting exemplifies the artist's unique style.

تفاوت با واژه‌های مشابه
illustrateتوضیح دادن

رایج. اغلب جایگزین exemplify می‌شود اما بیشتر به توضیح ایده‌ها با مثال و تصویر کری اشاره دارد.

Common. Can often replace 'exemplify' but 'illustrate' focuses more on clarifying ideas with examples and visuals.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000