grandpappy

grand·pap·py/ˈɡrændˌpæpi/
grand-one generation removedpappyinformal term for father
noun (اسم)informalplural (جمع): grandpappies

اسم — پدربزرگ (محاوره)

پدربزرگ (محاوره)بابابزرگ

اصطلاحی غیررسمی و محبت‌آمیز برای پدربزرگ.

An informal, affectionate term for a grandfather.

«بابابزرگم همیشه بهترین داستان‌ها را تعریف می‌کرد.»

My grandpappy always told the best stories.

«او عاشق دیدار بابابزرگش در مزرعه بود.»

He loved visiting his grandpappy on the farm.

تفاوت با واژه‌های مشابه
grandpaپدربزرگ

روزمره. اصطلاحی بسیار رایج و کمی کمتر غیررسمی از 'grandpappy' که هم کودکان و هم بزرگسالان از آن استفاده می‌کنند. همیشه می‌تواند جای 'grandpappy' را در بافت‌های غیررسمی بگیرد. 'پدربزرگم به من ماهیگیری یاد داد.' درست است، اما 'grandpappy قوانین ملت ما' نامناسب است.

Everyday. A very common and slightly less informal term than 'grandpappy', widely used by children and adults. Can always replace 'grandpappy' in informal contexts. 'My grandpa taught me to fish.' works, 'The grandpappy of our nation's laws' is awkward.

grandfatherپدربزرگ

رایج/رسمی. اصطلاح استاندارد و رسمی برای پدر پدر یا مادر شخص. در همه بافت‌ها استفاده می‌شود، اما بیشتر در نوشتار رسمی یا هنگام اشاره محترمانه به این نقش. 'پدربزرگم در جنگ خدمت کرد.' درست است، اما 'بیا اینجا، grandfather!' کمتر رایج است.

Common/Formal. The standard, formal term for the father of one's father or mother. Used in all contexts, but more often in formal writing or when referring to the role respectfully. 'My grandfather served in the war' works, 'Come here, grandfather!' is less common than 'grandpa'.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000