interweave

in·ter·weave/ˌɪntərˈwiːv/
inter-between, amongweaveto intertwine threads or elements
verb (فعل)formalpast (گذشته): interwovepast participle (مفعولی): interwoven-ing (حال): interweaving3rd (سوم): interweaves

فعل — در هم تنیدن

در هم تنیدنبه هم بافتن

تن دادن یا پیچیدن عناصر به شکل پیچیده و به هم پیوسته.

To blend or blend together intricately.

«داستان‌ها زمان‌های مختلف را در هم تنیده‌اند.»

The stories interweave different timelines.

«الیاف به هم بافته شده‌اند تا پارچه ساخته شود.»

The fibers interweave to make fabric.

تفاوت با واژه‌های مشابه
intertwineدر هم پیچیدن

متداول. تقریباً مترادف است برای رشته‌ها یا ایده‌های به هم تنیده.

Common. Almost synonymous especially for threads or ideas blending tightly.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000