lick

/lɪk/
1verb (فعل)commonpast (گذشته): lickedpast participle (مفعولی): licked-ing (حال): licking3rd (سوم): licks

فعل — لیسیدن

لیسیدنمزه کردن

زبان را روی چیزی کشیدن، معمولاً برای مرطوب کردن، چشیدن یا تمیز کردن آن.

To pass the tongue over something, typically to moisten, taste, or clean it.

«گربه پنجه خود را تمیز لیسید.»

The cat licked its paw clean.

«او بستنی قیفی را لیسید.»

He licked the ice cream cone.

تفاوت با واژه‌های مشابه
tasteچشیدن

رایج. عمدتاً به درک طعم اشاره دارد، نه لزوماً شامل کشیدن زبان روی یک شیء. 'او سوپ را می‌چشد'. برای زمانی که عمل زبان برای تمیز کردن یا مرطوب کردن تاکید می‌شود، قابل جایگزینی نیست.

Common. Primarily refers to perceiving flavor, not necessarily involving the tongue passing over an object. 'He tastes the soup'. Not interchangeable when the action of the tongue is emphasized for cleaning or moistening.

lapلیسیدن (با زبان درآوردن)

رایج. اغلب برای حیواناتی استفاده می‌شود که با فرو بردن زبان در مایع می‌نوشند. 'سگ آب می‌لیسد'. زمانی که عمل شامل نوشیدن مایع با زبان باشد، قابل جایگزینی است.

Common. Often used for animals drinking by dipping the tongue into liquid. 'The dog laps water'. Interchangeable when the action involves drinking liquid with the tongue.

2noun (اسم)commonplural (جمع): licks

اسم — لیس

لیسیک لیس

یک عمل لیسیدن چیزی.

An act of licking something.

«او یک لیس سریع به تمبر زد.»

She gave the stamp a quick lick.

«سگ دستی‌اش را دوستانه لیسید.»

The dog gave his hand a friendly lick.

3noun (اسم)informalplural (جمع): licks

اسم — کمی

کمیذره‌ایتلاشی کوچک

(غیررسمی) مقدار کمی یا یک تلاش سریع در انجام کاری.

(Informal) A small amount or a quick attempt at something.

«او تمام روز ذره‌ای کار نکرد.»

He didn't do a lick of work all day.

«یک تلاش کن و ببین می‌توانی آن را درست کنی.»

Give it a lick and see if you can fix it.

تفاوت با واژه‌های مشابه
bitتکه

رایج/غیررسمی. یک اصطلاح کلی برای یک تکه یا مقدار کوچک. 'یک تکه کیک'. در اشاره به مقدار کم قابل جایگزینی است.

Common/Informal. A general term for a small piece or amount. 'A bit of cake'. Interchangeable when referring to a small quantity.

tryتلاش

رایج. یک اصطلاح کلی برای یک تلاش. 'آن را امتحان کن'. در اشاره به یک تلاش سریع قابل جایگزینی است.

Common. A general term for an attempt. 'Give it a try'. Interchangeable when referring to a quick attempt.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000