scrunched

/skrʌntʃt/
verb (فعل)commonpast (گذشته): scrunchedpast participle (مفعولی): scrunched-ing (حال): scrunching3rd (سوم): scrunches

فعل — فشرده کردن

فشرده کردنچین دادنخرد کردن

چیزی را به شکل فشرده و جمع‌شده فشار دادن یا خرد کردن

Squeezed or crushed something into a compact shape

«او کاغذ را به صورت توپ جمع کرد.»

She scrunched the paper into a ball.

«او چهره‌اش را از درد جمع کرد.»

He scrunched his face in pain.

تفاوت با واژه‌های مشابه
crumpledچروکیده

رایج. معمولا به چروک شدن اشاره دارد نه فشرده‌سازی سخت.

Common. Similar meaning, often implying wrinkling rather than compacting hard objects.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000