stargaze

star·gaze/ˈstɑːrɡeɪz/
stara celestial bodygazeto look steadily
verb (فعل)commonpast (گذشته): stargazedpast participle (مفعولی): stargazed-ing (حال): stargazing3rd (سوم): stargazes

فعل — ماه و ستاره نگاه کردن

ماه و ستاره نگاه کردننگاه کردن به ستاره‌ها

به‌طور طولانی و معمولاً با تحسین به ستارگان نگاه کردن.

To look at the stars in the sky, often thoughtfully or admiringly.

«آنها در شب‌های صاف به ستارگان نگاه می‌کنند.»

They stargaze on clear nights.

«ساعت‌ها در بیابان به ستارگان نگاه کردیم.»

We spent hours stargazing in the desert.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000