swiggle

swig·gle/ˈswɪɡəl/
verb (فعل)informalpast (گذشته): swiggledpast participle (مفعولی): swiggled-ing (حال): swiggling3rd (سوم): swiggles

فعل — پیچ خوردن

پیچ خوردنتاب خوردن

حرکت یا تاب خوردن با حرکتی مارپیچ یا پیچ‌خورده

To move or swing with a twisting or wriggling motion

«کرم با حرکات پیچشی روی زمین حرکت کرد.»

The worm swiggled across the ground.

«برگ‌ها به آرامی در نسیم تاب خوردند.»

Leaves swiggled gently in the breeze.

تفاوت با واژه‌های مشابه
wiggleتاب خوردن

رایج است و به حرکات پیچشی کوچک اشاره دارد.

Common. Means to move with small twisting motions, similar to swiggle.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000