turn one's color
turn one's col·or/tɝn wʌnz ˈkʌlər/
1phrase (عبارت)dated
عبارت — سرخ شدن
سرخ شدناز خجالت رنگ عوض کردن
از خجالت یا شرمندگی سرخ شدن.
to blush from embarrassment or shame
«وقتی همه به او نگاه کردند، از خجالت سرخ شد.»
“She turned her color when everyone looked at her.”
«او پس از آن اشتباه از شرمندگی رنگش عوض شد.»
“He turned his color after the mistake.”
2phrase (عبارت)dated
عبارت — تغییر موضع دادن
تغییر موضع دادنعوض کردن وفاداری
وفاداری یا نظر خود را تغییر دادن.
to change one's allegiance or opinion
«او موضعش را عوض کرد و به گروه رقیب پیوست.»
“He turned his color and joined the rival group.”
«او در جریان اختلاف، وفاداریاش را تغییر داد.»
“She turned her color during the dispute.”