wretched

wretch·ed/ˈrɛtʃɪd/
adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): wretchedersuperlative (عالی): wretchedest

صفت — اسف‌بار

اسف‌بارنابسامان miserable

بسیار بد یا ناخوشایند؛ رقت‌انگیز و اسف‌انگیز.

Very bad or unpleasant; miserable.

«او در یک خانه کوچک و خراب زندگی می‌کرد.»

He lived in a wretched little house.

«هوای بد برنامه‌های ما را خراب کرد.»

The wretched weather ruined our plans.

تفاوت با واژه‌های مشابه
miserableبدبخت

رایج. مترادف در بیان فلاکت، اغلب درباره شرایط یا احساسات.

Common. Synonymous in expressing misery, often about conditions or feelings.

poorضعیف

رایج. بر کیفیت پایین یا شرایط تأکید دارد، ممکن است هم‌معنی ملایم‌تر باشد.

Common. Emphasizes low quality or condition, can be a milder synonym.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000