صفت — کبود
کبوددچار ضربه
دارای کبودی یا آسیب دیدگی ناشی از ضربه.
Having bruises; injured with a bruise.
«او پس از سقوط کبود شد.»
“He was contused after the fall.”
«ناحیه کبود شده متورم و دردناک بود.»
“The contused area was swollen and painful.”
تفاوت با واژههای مشابه
bruised— کبود
رایج است. هممعنی مستقیم برای آسیب پوستی با تغییر رنگ.
Common. Direct synonym for skin injury causing discoloration.