encumbered

en·cum·bered/ɪnˈkʌmbərd/
en-to cause to becumberto hinder or burden
adjective (صفت)formal

صفت — سنگین شده

سنگین شدهمحاصره شده

با چیزی سنگین یا مانع شده بودن

Burdened or hindered by something

«او با چمدان‌های سنگین آسیب دیده بود.»

He was encumbered by heavy luggage.

«پروژه با تأخیرها معوق شد.»

The project became encumbered with delays.

تفاوت با واژه‌های مشابه
burdenedآزرده

رایج. معنی مشابهی برای تحت فشار بودن دارد.

Common. Similar meaning expressing being weighed down.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000