fatten

fat·ten/ˈfæt.ən/
fatto become fat-tenverb-forming suffix
verb (فعل)commonpast (گذشته): fattenedpast participle (مفعولی): fattened-ing (حال): fattening3rd (سوم): fattens

فعل — چاق کردن

چاق کردنپراشتها کردن

وزن اضافه کردن برای حیوان یا انسان، معمولاً با تغذیه مناسب.

To make an animal or person gain weight, usually by feeding well.

«کشاورزان قبل از فروش گاوهایشان را چاق می‌کنند.»

Farmers fatten their cattle before selling.

«او می‌خواهد مرغ را برای جشن چاق کند.»

She wants to fatten the chicken for a feast.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000