fatigue

fa·tigue/fəˈtiːg/
1noun (اسم)common

اسم — خستگی

خستگیفرسودگی

خستگی شدید ناشی از فعالیت بدنی یا ذهنی

Extreme tiredness resulting from physical or mental exertion

«او پس از پیاده‌روی طولانی احساس خستگی کرد.»

She felt fatigue after the long hike.

«خستگی می‌تواند تمرکز را تحت تأثیر قرار دهد.»

Fatigue can affect concentration.

تفاوت با واژه‌های مشابه
exhaustionخستگی مفرط

رایج. خستگی بسیار شدید، معمولاً پس از تلاش طولانی.

Common. Very strong tiredness, often after long effort.

متضادها
2verb (فعل)formalpast (گذشته): fatiguedpast participle (مفعولی): fatigued-ing (حال): fatiguing3rd (سوم): fatigues

فعل — خسته کردن

خسته کردن

باعث شدن که کسی احساس خستگی شدید کند

To cause someone to feel very tired

«آموزش سخت سربازان را خسته کرد.»

The harsh training fatigued the soldiers.

«کار کردن طولانی ذهن را خسته می‌کند.»

Working long hours fatigues the mind.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000