fathom

fa·thom/ˈfæðəm/
1verb (فعل)commonpast (گذشته): fathomedpast participle (مفعولی): fathomed-ing (حال): fathoming3rd (سوم): fathoms

فعل — درک کردن

درک کردنفهمیدن

چیزی را به طور عمیق یا کامل درک کردن.

To understand something deeply or fully.

«نمی‌توانم تصمیم او را بفهمم.»

I can't fathom his decision.

«معنای شعر را درک کرد.»

She fathomed the meaning of the poem.

تفاوت با واژه‌های مشابه
comprehendدرک کردن

رسمی. در زمینه درک ایده‌های پیچیده قابل جایگزین است.

Formal. Interchangeable with fathom in contexts of understanding complex ideas.

متضادها
2noun (اسم)commonplural (جمع): fathoms

اسم — فنک

فنکواحد عمق آب

واحد طول برابر با شش فوت که اغلب برای اندازه‌گیری عمق آب استفاده می‌شود.

A unit of length equal to six feet, used especially for measuring the depth of water.

«عمق دریاچه ۲۰ فنک است.»

The lake is 20 fathoms deep.

«عمق را به فنک اندازه گرفتند.»

They measured the depth in fathoms.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000