feedy

feed·y/ˈfiːdi/
feedto give food-ycharacterized by
adjective (صفت)informalcomparative (تفضیلی): feedyersuperlative (عالی): feediest

صفت — گرسنه

گرسنهپرخور

گرایش به گرسنگی و میل زیاد به خوردن؛ علاقه‌مند به غذا.

Tending to be hungry and wanting to eat a lot; fond of food.

«توله سگ پس از تمام روز بازی کردن گرسنه به نظر می‌رسید.»

The puppy looked feedy after playing all day.

«او احساس گرسنگی می‌کرد و هوس میان‌وعده داشت.»

She felt feedy and wanted a snack.

تفاوت با واژه‌های مشابه
hungryگرسنه

رایج. مشابه اما با معنی گرسنگی بیشتر.

Common. Similar but hungrier in meaning.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000