glimpsed

/ɡlɪmpst/
glimpsea brief or partial view-edpast tense marker
verb (فعل)commonpast (گذشته): glimpsedpast participle (مفعولی): glimpsed-ing (حال): glimpsing3rd (سوم): glimpses

فعل — لحظه‌ای دیدن

لحظه‌ای دیدننیم‌نگاه انداختن

چیزی یا کسی را کوتاه یا به طور جزئی دیدن.

Saw something or someone briefly or partially.

«او لحظه‌ای پرنده‌ای را که کنار پنجره پرواز می‌کرد دید.»

She glimpsed a bird flying by the window.

«او را در جمع دیدم ولی سریع از دست دادم.»

I glimpsed him in the crowd but lost sight quickly.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000