فعل عبارتی — بیحرکت ایستادن
بیحرکت ایستادنحرکت نکردن
بیحرکت ماندن و جابجا نشدن.
To remain motionless and not move.
«به بچهها گفت برای عکس بیحرکت بایستند.»
“He told the children to stand still for the photo.”
«سگ وقتی صدا را شنید، بیحرکت ماند.»
“The dog stood still when it heard the noise.”
تفاوت با واژههای مشابه
freeze— منجمد شدن، ایستادن ناگهانی
رایج. به توقف ناگهانی حرکت اشاره دارد و مشابه است ولی معمولاً به اقدام ناگهانی دلالت دارد.
Common. Can mean to stop moving suddenly, similar context but often implies sudden action.