waggled
فعل — تکان خورد
با حرکات کوتاه، سریع و از این طرف به آن طرف حرکت کرد؛ چیزی را به حرکت واداشت.
Moved with short, quick, side-to-side movements; caused something to waggle.
«سگ با هیجان دمش را تکان داد وقتی صاحبش به خانه آمد.»
“The dog waggled its tail excitedly when its owner came home.”
«او با ناخشنودی انگشتش را برای کودک تکان داد.»
“He waggled his finger disapprovingly at the child.”
تفاوت با واژههای مشابه
روزمره. به حرکت سریع و کمی لرزان، اغلب غیرعمدی اشاره دارد. 'او کلیدها را در دستش لرزاند'. میتواند مشابه باشد، اما 'waggled' اغلب به حرکت عمدیتر از این طرف به آن طرف اشاره دارد.
Everyday. Implies a rapid, slightly shaky movement, often unintentional. 'He jiggled the keys in his hand'. Can be similar, but 'waggled' often implies a more deliberate side-to-side motion.
روزمره. به حرکت نامنظم و لرزان اشاره دارد، اغلب به معنای بیثباتی یا نزدیک به افتادن. 'میز تکان میخورد' درست است؛ 'او انگشتش را تکان داد' به معنای بیثباتی نیست.
Everyday. Suggests an unsteady, shaky movement, often implying instability or being about to fall. 'The table wobbled' works; 'He waggled his finger' doesn't imply instability.
صفت — تکانخورده
چیزی که با حرکات کوتاه، سریع و از این طرف به آن طرف تکان خورده یا به حرکت درآمده است.
Having been moved or caused to move with short, quick, side-to-side movements.
«چوب تکانخورده بالاخره از دستش افتاد.»
“The waggled stick finally fell from his grasp.”
«با انگشتی که تکان داد، به او اشاره کرد که نزدیک شود.»
“With a waggled finger, she signaled him to approach.”