frizzly

friz·zly/ˈfrɪzli/
frizzleto become frizzy
adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): frizzliersuperlative (عالی): frizzliest

صفت — مجعد

مجعدفر دار

دارای بافت مجعد یا فر، به‌خصوص درباره مو یا پشم.

Having a frizzy or curly texture, especially regarding hair or wool.

«بعد از شنا موهایش فر و نامرتب شد.»

She has frizzly hair after swimming.

«پشم مجعد گوسفند آن را گرم نگه می‌دارد.»

The sheep's frizzly wool keeps it warm.

تفاوت با واژه‌های مشابه
curlyمجعد

رایج. موهای مجعد را توصیف می‌کند؛ 'frizzly' موهای مجعد نامرتب‌تر را بیان می‌کند.

Common. Describes hair with curls; 'frizzly' suggests less defined, more frizzy curls.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000